مرد از دست رفته اثر احمد نجفی

مرد از دست رفته مجموعه ای است از داستان های کوتاه نوشته احمد نجفی تبریزی است که در سال ۹۶ توسط نشر ری را منتشر گردید. نخستین کتاب نجفی شامل پانزده داستان کوتاه است.

در ادامه برشی از داستان درخت گردو که در صفحه اینستاگرام احمد نجفی آمده است می خوانیم:

« این درخت گردو هم برای خودش دردسری شده. هر وقت یک نفر زیرش می نشیند سایه اش سنگین می شود. سایه خود درخت که هیچ سایه آن آدم هم سنگین می شود و باید منتظر باشیم تا وقوع یک حادثه. می گویند پدربزرگ را آنجا دفن کردند. همین پدربزرگی که تمام قد روبه روی من ایستاده و به فکر تثلیث و مصلوب است. خودش چنین اعتقادی ندارد. او فکر می کند پدرش را آنجا دفن کرده اند و خب جد بزرگ نیز قاعدتا اینطور فکر نمی کند. مادربزرگ می گوید کاش من را می گذاشتید آنجا. همه می دانند که مادربزرگ عاشق درخت گردو بود. همیشه به هر بهانه ای خودش را می انداخت زیر سایه درخت و حسابی جا خوش می کرد. پای همان درخت سبزی اش را پاک می کرد.چایش را شیرین می کرد. نانش را پنیر می مالید و گاهی چرتی میزد و گاهی هم به دور از چشم پدربزرگ سیگاری دود می کرد و زیر لب آوازی می خواند که برای ما لالایی بود. بعضی روزها همینکه از خواب بیدار می شد یک راست خودش را می رساند زیر درخت و گردو های زمین ریخته را جمع می کرد. درخت را آب می داد. برگ های پای درخت را می ریخت توی باغچه و بعد می رفت که بساط صبحانه اش را بیاورد. این اواخر که علاقه اش به درخت گردو از حد گذشته بود، پدربزرگ را شاکی می کرد. داد و فریادش را اول صبح می انداخت توی باغ که :

زن حسابی چی می خوای از جون این درخت. آخه مگر شفا می ده که بهش دخیل بستی؟ ول کن لامصبو.

ولی مادربزرگ گوشش به این توپ و تشرها بدهکار نبود. روز به روز عشق و علاقه اش را بیشتر به درخت ابراز می کرد. آن اواخر حتی می نشست پای درخت و درددل می کرد. اشک می ریخت. خاطره می گفت، دیگر سبزی پاک نمی کرد ولی شعر می خواند و گاهی سرش را به تنه درخت تکیه می داد و می خوابید. اما آنطور که باید یعنی آنطور که همه فکر می کردند و یا حداقل من و پدرم و پدربزرگ فکر می کردیم که مثلا زیر درخت بخوابد و دیگر بیدار نشود، نشد.

مادربزرگ یک روز صبح همینکه از خواب بیدار شد قفسه سینه اش گرفت. شاید هم اصلن چون قفسه سینه اش گرفته بود از خواب بیدار شد. درد امانش را بریده بود. توی جایش پیج و تاب می خورد. می خواست بلند شود نمی توانست پاهایش از پایین تا زانو شده بود مثل دو تا متکا. دستهایش هم مثل بادکنک. ولی صورتش یک دفعه زرد شد و بعد آرام بود. مثل همیشه، مثل عکسهای جوانی اش شده بود. مرده بود»

IMG-20180522-WA0006

احمد نجفی در این داستان ها، گاه حسی  فراموش شده از گذشته را در مخاطب زنده می کند و گاه فضایی آشنا و ملموس از دنیای شخصی خودش را به تصویر می کشد.

این کتاب به صورت آنلاین و در کتابفروشی ها در دسترس است.

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاهی بنویسید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*