حجت بداغی: آن دوره ی روشنفکرها دیگر گذشته است. متاسفانه چیزی که جای روشنفکرها را گرفته، سلبریتی ها هستند… تاثیر گرفتن یک چیز روزمره است مثلا روزانه اگر یک نویسنده کتاب نخواند نمی تواند نویسنده ی موفقی باشد.

لطفا خودتان را معرفی بفرمایید و بگویید نوشتن را از چه زمانی شروع کردید؟

حجت بداغی هستم متولد ۱۳۵۷ هستم. نوشتن را هم از سال ۷۴ شروع کردم.

خب این نوشتن به چه شکلی شروع شد؟ شعر یا داستان؟ . چطور عرضه شد؟

یک بنده خدایی مرا از راه به در کرد و رفتم سر کلاس های مرحوم سیروس طاهباز و آنجا به من گفتند باید داستان بنویسی که سر کلاس بیایی. من هم داستان نوشتم، داستان نویس شدم.

و داستان هایتان جذاب بودند و ادامه دادید.

حالا جذاب بودنشان را نمی دانم ولی ادامه دادنش را چرا، ادامه دادم.

اولین نوشته هایتان چطور منتشر شد؟

یادم می آید آن موقع سال های ۷۵ و ۷۶ خودمان نشریه و کتاب زیرزمینی درمی آوردیم. یک کتاب سال ۷۷ درآوردم. می شود گفت به شکا رسمی اولین کاری که کردم خودم کتاب درآوردم.

با توجه به این که زیرزمینی بود امکان انتشارتان چطور بود و چقدر مخاطب داشتید؟

صد تا کتاب با یک بدبختی خاصی درآوردیم. آن وقت ها اصلا این طوری نبود که همه جا یک کامپیوتر هست و این حرف ها، زدنش مشکل بود. منتها خب بازخورد خوبی داشت. آن موقع رادیو بی بی سی برای آن کتاب  اولمان که درآوردیم یک برنامه گذاشت. یک نامه ی خیلی  پر از لطف آقای بهمن محصص برایمان نوشت. بد نبود مخاطبش خوب بود آن موقع، به نسبت کاری که می توانستیم انجام دهیم.

عنوان کتاب چه بود؟

«حال روزگار منم بیا جدال» مجموعه داستان هایی از سه نفر از بچه های کلاس بود به اسم «کژوا»

  و اولین کتاب خودتان که منتشر شد؟

مجموعه داستان بود به اسم «من فکر می کنم من»

و به عنوان اولین کتابتان، چه بازخوردهایی گرفتید؟

آن کتاب را که ما ریختیم توی خیابان و فروختیمش.

چرا؟ در کتاب فروشی ها توزیع نشد؟

سیروس طاهباز مرا به یک انتشاراتی برد که ترجیح می دهم اسمش را نبرم. این انتشارات، به خاطر رودربایستی که با آقای طاهباز داشت گفت که من این کتاب را درمی آورم منتها آرم انتشاراتم را پشت این کتاب نمی زنم. بعد ما آمدیم بیرون در حالی که من خوشحال بودم از این که کتاب دارد در می آید که دیدم آقای طاهباز ناراحت است. پرسیدم: چرا ناراحتی؟ گفت: مردیکه می گه آرم انتشاراتم را نمی زنم انگار صادق هدایت از شکم مادرش درآمد نویسنده بود. بالاخره باید بنویسند تا بعد معروف شوند.

من به همین دلیل کتاب را نبردم به آن انتشارات بدهم، خودم درآوردم. یک ناشر گمنام پیدا کردم. هزینه را دادم و برایم درآورد.

پس اولین کتابتان را با هزینه ی شخصی منتشر کردید؟

بله. ولی خب آن موقع سال ۷۸ چیزی حدود ۴۰۰ هزار تومان از فروش کتابم سود کردم. که خیلی برایم ارزشمند بود.

با عنوان کژیسم هم می نویسید. داستان «کژیسم» چیست؟

این قضیه ی کژیسم را از همان زمان کتاب های زیرزمینی درست کردم. البته نمی شود گفت … در مورد من هیچ چیزی بازخورد کودکانه نبود. در آن دوره من فکر می کردم به نسبت  چیزهایی که دارم می خوانم هر راهی که در داستان نویسی پیش بگیریم (آن موقع فقط داستان نویسی برایم اهمیت داشت) و هر ایسمی را که در نظر بگیریم می بینیم که آن ایسم به انتها رسیده یا می رسد. اصلا آدم نباید دنباله روی یک شیوه ی نوشتن باشد. آدم باید سعی کند هرجایی که لازم شد راهش را عوض کند. ولی در آینده که مطالعاتم بیشتر شد و سن و سالم گذشت دیدم تو زندگی هم  همین است دنباله روی از ایسمی و هر مکتبی سرآخر به یک  تعصب احمقانه کشیده می شود که داریم می بینیم نمونه هایش را. و این اسم برایم ماند تا امروز.

خود کژیسم به کلمه ی کژ اشاره دارد؟

ببینید در دوره ی پیش از اسلام، بت پرست ها به کسانی که پاکدین بودند یا به دین حضرت ابراهیم بودند حنفی می گفتند. حنفی معنای کجروی می دهد یعنی کسانی که از راه راست، از راه معمول جامعه کجروی می کنند و به آن راه نمی روند. من به آن عنوان از این واژه استفاده کردم.

به نوعی امضای شما شده؟

بله. مطالب زیادی هم تحت این عنوان دارم که متاسفانه اصلا قابل چاپ نیست ولی خب بالاخره این مطالب هست.

در سایر زمینه های شغلی هم فعالیت دارید یا شغل اصلی تان نویسندگی است؟

اینقدر زندگی ام آشفته است …

ظاهرا بیشتر هنرمندها این روزها همینطورند

وقتی نشود از کار هنر پول در بیاوری … دو جور هنر هست یکی این که تفنن باشد، الان می آیند یک شعری می نویسند سه خط، یک جوری هم هست که نه واقعا کار، کار است کار سختی است. شما اگر روزنامه نگار باشید می دانید که تهیه کردن یک مطلب یا مقاله یک صفحه ای چند ساعت وقت ازتان می گیرد. برای نوشتن سه چهار صفحه از یک رمان درآوردن هم همینطور است. مخصوصا اگر بخواهید رمان نویس باشید باید پیوسته و روزانه در ساعت مشخص کار کنید. وقتی نمی شود درآورد، وقتی بازار اینجوری مریض است و اصلا تقصیر مخاطب و نویسنده نیست. من اصلا اینجوری نمی بینم. به اندازه ای که بتوانم زندگیم را بگردانم مخاطب دارم. دوستان دیگرم را هم دارم می بینم که کتاب هایشان مخاطب دارد. سیستم نشرمان، سیستم پخشمان مریض است. بنابراین مجبورند هنرمندها بروند کارهای دیگر بکنند و چون ذهنمان درگیر این کار اصلی است در هیچ کار دیگری موفق نیستیم. به همین راحتی.

شما علاوه بر رمان شعر هم می نویسید …

من بهشان نمی گویم شعر ولی شکلشان شکل شعر است.

قبل از این که نویسنده شوید از نویسنده های غیر ایرانی چه کسانی بیشتر روی شما تاثیر داشتند؟

نمی شود حساب کرد واقعا نمی شود، خیلی زیادند. من قبلا وقتی رفتم شروع کردم به کار نوشتن، خب فرقم با باقی آدم ها این بود که خیلی خوب خوانده بودم.

پس نمی توانید اسم خاصی را انتخاب کنید؟

اصلا نمی شود شما از جان اشتین بک می توانید بگیرید تا کافکا و کسانی از این دست، یک دامنه ای به این گستردگی است، کسانی که هیچ ربطی هم به هم ندارند. ببینید تاثیر گرفتن یک چیز روزمره است مثلا روزانه اگر یک نویسنده کتاب نخواند نمی تواند نویسنده ی موفقی باشد. یک وقت می بینید تاثیری که در برهه ای از زندگی من «کنزو بورو اوئه» رویم گذاشت، نویسنده های گردن کلفتی که من دوستشان داشتم و مدت ها دنبالشان می کردم رویم نگذاشتند، فقط با یک کتاب. تاثیر اینجوری به دست می آید. یا یک زمانی مثلا «امیلی ال» از مارگریت دوراس را خواندم که خیلی در سرنوشتم تاثیر گذاشت ولی امروز اصلا مارگریت دوراس را دوست ندارم. نمی شود اینجوری اسم از یک نویسنده مشخص آورد که مثلا این روی من تاثیر گذاشت. به نظر من زندگی نویسنده یک دوره ی روایی است. همه اش در حال تجربه کردن و این تجربه در برهه های مختلف زمانی می آید مگر این که ما نخوانیم.

با این حساب از نویسنده های ایرانی هم اسم خاصی را نمی برید؟

خب چرا! اسم های زیادی را می توانم ببرم چون نویسنده های ایرانی کم هستند. ولی من از نویسنده های ایرانی بیشتر در نوشتن تاثیر گرفتم تا جهان بینی. برخلاف نویسنده های آن چیزی که اغلب دوستان من جهان بینی شان را اغلب از ایرانی ها می گیرند و نوشتن را از غربی ها، من فکر می کنم باید برعکس باشد. یکی از کسانی که خیلی روی من تاثیر گذاشته و کمکم کرده مشخصا احمد محمود است، که به نظر من هنوز شیوه اش واقعا در نوشتن بی نظیر است. آقای گلستان، گلشیری، بهرام صادقی و این اسم هایی که دیگه همه می شناسیم. این ها کسانی هستند که برای نویسنده ای به سن و سال من و هم نسل من، انبانند یعنی باید همیشه دنبالمان باشند. ما خیلی وقت ها تکنیک را در یک زبان بیگانه می بینیم اما خب پیاده کردنش در زبان فارسی کار راحتی نیست. خیلی از این کارها را نویسنده هایی که پیش از ما هستند کردند. یعنی این که اگر دقت کنیم با دقت کاری که آن ها انجام دادند انجام دهیم و دنبال آن ها را بگیریم حتما کار بهتری می توانیم انجام دهیم تا این که خودمان درگیر این بشویم که بالاخره به یک نحوی این شیوه گفتمانی که مثلا در زبان فرانسه هست را به فارسی برگردانیم. خب مسلما آن ها کمکمان می کنند.

خب پس بهتر است از شما بپرسم که از فلاسفه و روانشناس ها کدامشان روی سیستم فکریتان تاثیر گذاشتند؟

این ها هم خیلی زیادند. ولی خب می توانم بگویم که فرانکفورتی ها از همه بیشتر تاثیر داشتند. در وهله ی اول چیزی که اصلا مرا به فلسفه علاقمند کرد، فرانکفورتی ها بودند. بلانشو مثلا خیلی برای من اهمیت دارد. و خب می توانم ساعت ها اسم ببرم.

الان مشغول چه کاری هستید که منتظرش باشیم؟

الان رمانی را تمام کردم به اسم «طراحی کودتا» که ان شاالله اگر در ارشاد به مشکلی برنخورد تا یکی دو ماه دیگر در می آید. یک کتاب هم قول دادم در مورد فریدون فروغی بنویسم که دارم می نویسم و این هم رمان است یعنی یک شکل خاصی دارد. من در این سال ها درگیر این بودم که چکار کنم. این همه که به من می گویند در مورد این رفیقمان کتاب بنویس چطوری بنویسم که حالاب الاخره فرمش پیدا شد.

از فریدون فروغی بیشتر برایمان می گویید؟

در این کتاب کاملا توضیح دادم. فریدون فروغی زمانی بت من بود. یک بار مقاله ای در مورد فرهاد نوشتم در روزنامه اخبار چاپ شد و خیلی سر و صدا کرد. بچه ها هم گیر دادند که در مورد فریدون هم بنویس. من هفته ای یک بار به فریدون زنگ می زدم حالش را می پرسیدم. بعد از آنجا طوری شد که رفتم و همدیگر را دیدیم که یکدفعه دیدم دیگر خیلی با هم رفیقیم.

گفته شده که شما قبل از فوتشان آخرین نفری بودید که با ایشان صحبت کرده بودید

آخرین نفری بودم که به عنوان مهمان پیشش رفتم، وگرنه مادرشان خانه بود، آن شبی که از دست رفت.

آخرین صحبت هایشان چه بود؟

متاسفانه از قدیم یک دختری که خودکشی می کرد همه می پرسیدند خاطرخواه کی بوده؟ ما همیشه مسائل را ساده می کنیم. همیشه فکر می کنیم دختری که خودکشی کرده به خاطر این که خاطرخواه فلان پسر بوده و نتوانسته به او برسد خودکشی کرده در صورتی که وقتی برمی گردیم نگاه می کنیم، می بینیم دلایلی که آن دختر نتوانسته به آن پسر برسد باعث خودکشی بوده و نه آن اتفاق. یعنی دلایلی که امید رسیدن به زندگی دیگری را می دهد، حالا این پسر نشد پسر بعدی، اما دلایلی وجود دارد که دارد به این دختر به شکل ناخودآگاه می گوید که تو نمی رسی.

به نظرتان یک آدم حق دارد که به زندگی اش پایان دهد و چقدر اطرافیان حق دارند که جلویش را بگیرند؟

به نظر من اطرافیان هیچ حقی ندارند جلوی این کار را بگیرند مگر این که حساس کنند طرف دارد تمارض می کند. من شش دفعه جلوی فریدون فروغی را گرفتم. دفعه ی آخر نمی شد.

پشیمان نشدید که جلویش را گرفتید؟

نه آن وقت ها واقعا می توانست زندگی را ادامه دهد. خیلی هم خوب بود. من هم نمی گفتم نه. مثلا یک بار گفت که می خواهم کارم را تمام کنم حوصله ام سر رفته. گفتم عالیه مثلا بیا یک برنامه ای بگیر روی برج آزادی بخوانی از آنجا بپری پایین. ببینید فریدون فروغی می خواست کار کند. دلش می خواست کار کند نمی خواست بمیرد. دلیل آن دفعه ی آخر، مجموعه ای از گیر و گورها بود که زمینه اش را برایش فراهم آوردند بود. من هم الان چهل سالم است و خیلی گیر و گورهای کمتری در زندگی برایم پیش می آید ولی خیلی وقت ها واقعا خسته می شوم. ببینید بحث مردن نیست. یک وقت هایی آدم خسته می شود. حالا این زندگی شاید برای بعضی ها خیلی جذاب باشد ولی آدمی مثل من چیزی در این زندگی نمی بیند که بخواهد جذاب باشد. زندگی یک تکلیف است و معلوم هم نیست چرا این تکلیف را می پذیریم. یک وقت هایی آدم خسته می شود خب من به خاطر چی دارم این همه را تحمل می کنم. بعد که سن برود بالا و یک جاهایی که بالاخره گیرها آزارادهنده و غیرقابل حل بشوند یا وجودی بشود، دیگر فرقی بین مرده و زنده ی آدم نیست.

خودتان بچه دارید؟ یا به بچه دار شدن اعتقاد دارید؟

من بچه دارم ولی بچه نمی خواستم و برحسب اتفاق بوده

ممکن است روزی بچه تان ازتان بپرسد چرا مرا به دنیا آوردی و بالاخره مسئولیت حضورش در این دنیا با شماست.

خب من این را از پدرم وقتی جوان بودم پرسیدم. زیاد هم پرسیدم و ناجور. منتها چون پدرم مثلا تصور داشت که یک اندیشه ی درستی هست و من باید یک سری کارهایی را بکنم و بروم بهشت، مبهوت می ماند که چه جوابی به من بدهد.

هیچ وقت نتوانستند قانعتان کنند؟

نه. خودم خودم را قانع کردم. من الان می دانم به بچه ام چه بگویم. می تواند برود و مثلا با یک بچه شیر بنشیند مشورت کند که آن بچه شیر چرا به دنیا آمده، این هم به همین دلیل به دنیا آمده.

یعنی در این مورد تمایزی بین حق انتخاب انسان و حیوان قائل نیستید؟

اصلا تمایزی وجود نداردو تنها تمایزی که وجود دارد این است که ما آدم ها وحشی تریم. حیوان ها دارند زندگی شان را می کنند. دایناسورها منقرض شدند اما هیچ آسیبی به کره ی خاکی نرساندند، ما هنوز منقرض نشدیم حق زندگی همه را از بین بردیم. اصلا تمایزی وجود ندارد به جز این که ما وحشی هستیم. فقط همین.

تصور می کنید اگر در زمان و مکان دیگری متولد می شدید، زندگی بهتری داشتید؟

من زندگیم هیچ وقت بهتر از این چیزی که هست نمی شود. اگر همین آدم باشم. آدم عاصی همه جا عاصی است. فرقی نمی کند کجا و در جه موقعیتی به وجود بیاید.

برای بیشتر خواننده ها جالب است بدانند نویسنده ها در چه شرایطی و چطور می نویسند، شما چطور می نویسید؟

من صبح از خواب بیدار می شوم. کمی ورزش می کنم. یک دور دور خودم می چرخم و بعد حداقل ده صفحه کتاب می خوانم. بعد می نشینم سهم روزانه ام را می نویسم.

یعنی در هر شرایط و هرجایی باشید فرقی ندارد؟

نه حتما باید پشت میز کارم باشم. نوشتن کار است، تا زمانی که عادت نکنیم پشت میز کارمان بنشینیم و بنویسیم نمی توانیم ادبیات بزرگی به وجود بیاوریم.

خب مثلا همینگوی بخشی از داستان هایش را در کافه می نشست و می نوشت.

خب پشت میز کارش بوده، میز کار داشته، مثلا همینگوی در «پاریس جشن بیکران» یک قسمتی دارد که توضیح می دهد آن چند داستان کوتاهی که می خواهد بنویسد تا زندگی اش نجات پیدا کند، دارد توضیح می دهد کی از خواب بیدار می شود، به کدام کافه می رود و چه می خورد. پشت کدام میز می نشیند. ببینید، مخصوصا وقتی یک رمان را می خواهید تمام کنید، نیاز به یک سری عادت های بیرونی ثابت دارید. چرا؟ چون واقعا تمرکز کردن روی یک ذهنیت کار سختی است همه را که نمی شود روی کاغذ آورد. بعد هم یک چیزی را خدمتتان بگویم. همه ی ماها ممکن است شاهکاری را در زندگی از دستمان در برود. یک بوف کوری از دستمان در برود یا چیز دیگری. اما آن یکی است. ما روی این یکی ها نمی توانیم حساب کنیم. کار یعنی این که آدم یک عمری زحمت بکشد ببیند آخر سر چه به دست می آید.

دغدغه اصلی تان در این روزها چیست؟

دغدغه ای ندارم جز این که … نمی دانم چطور بگویم. فقط در این رمان آخرم «طراحی کودتا» مدت هاست دارم به این موضوع فکر می کنم که ما آدم ها بی خود فکر می کنیم که اشرف مخلوقاتیم و این وضعیتی که دارم می بینم راهی به جز انقراض نیست. جهان درست نمی شود. به این موضوع فکر می کنم. کمی ناامیدانه است از این که یک عده فکر کنند که بالاخره یک اتفاق خوبی در آینده خواهد افتاد.

اوضاع این روزهای جامعه ی ایران را چطور میبینید با توجه به این که نقدهای اجتماعی زیادی هم می نویسید، بعضی ها می گویند حال مردم ما خیلی خوب نیست.

ببینید من فکر می کنم که چیزی که امروز دارد می گذرد ادامه ی انقلاب مشروطه است. به دلیل دو دوره ی پهلوی فاصله ای افتاد در انقلاب مشروطه. یک سری چیزهایی در جامعه ی ما بود که از بین نرفته بود و تغییر شکل پیدا نکرده بود. برای همین در انقلاب ۵۷ خودش را نشان داد. و آن چیز هم باید اصلاح می شد. حالا به هرحال نسل هایی مثل ماها سوختیم یا هر چیز دیگری. اما این به نظرم می آید که سیر طبیعی تاریخ است. من چندان بد نمی بینم اوضاع را.

نقش هنرمندان و روشنفکران ما را در آگاهی دادن به مردم چطور می بینید؟ دیدگاه های مختلفی در این خصوص هست. برخی تقصیر همه ی مشکلات را به گردن ناآگاهی مردم می اندازند و بعضی دیگر روشنفکران را مسئول آگاهی دادن به عوام می دانند. روشنفکران و رسانه ها معمولا باید به مردم جهت بدهندو شاید کم کاری از آن هاست که مردم گاهی درست عمل نمی کنند.

اولا که آن دوره ی روشنفکرها دیگر گذشته است. متاسفانه چیزی که جای روشنفکرها را گرفته، سلبریتی ها هستند.

در کل دنیا؟

بله. البته آن طرف گاهی بهتر از اینجاست ولی خب الان بین توده ی مردم، حرف لیدی گاگا بیشتر خریدار دارد یا چامسکی؟ خیلی روشن است. یک زمانی بود که سارتر روشنفکر بود و سلبریتی بود. الان در جامعه ی ما این موضوع خیلی اسفناک است. یک مشت سلبریتی داریم که اکثرا بیشعورند. یعنی هیچکدامشان واقعا تحلیل درستی ندارند و اصلا مراقب رفتارشان نیستند. عواقب تاثیری که رفتار این ها می گذارد را اصلا در نظر نمی گیرند. و من فکر می کنم که اصلا واژه روشنفکر را باید روشن کرد. یعنی چی؟ یعنی کی؟ من به عنوان یک نویسنده صاحب یک شغلم. یک صنفی دارم و نظراتی دارم و نظراتم را ارائه می کنم. قرار نیست درست باشد نظراتم. اگر می خواهم مردم بفهمم باید عامه فهم باشد.

یعنی رسالت و مسئولیتی برای یک نویسنده یا هنرمند قائل نیستید؟

ببینید مسئولیت یعنی چی؟

یعنی من از خانه بیرون می روم حرف می زنم، ده تا مخاطب دارم. شما حرف هایتان را می نویسید و کتاب چاپ می کنید هزار تا مخاطب دارید.

خب این مسئولیت ربطی به نویسنده و نویسندگی ندارد. من شاید مخاطبم از شما کمتر باشد. اگر یک دختر خوشگل در اینستاگرام بنویسد آه امروز هوا چقدر فلان است، هزار و هفتصد تا لایک می خورد. من می نویسم اینستاگرامم بیست تا لایک می خورد. مخاطب او بیشتر است. مثلا در همین انتخابات دوره دوم بنفش، از یک کدام از این سلبریتی ها جمله ای زیبا گفته بود. «رای ندادن آن ها را نمی فهمم. رای من، رای آن هاست.» یعنی آمده در دل دفاع از دموکراسی، کاملا دیکتاتوری را تبلغ می کند. خب من این جمله را می خواهم تحلیل کنم که کردم. فکر می کنید چند نفر مثلا حرف مرا می خوانند. جند نفر فرصت می کند بیاید بنشیند حرف مرا بخواند؟ یعنی الان جهان جهانی نیست که آدم ها وقت بگدارند، تحلیل بخواهند بخوانند. منتها من شخصا به اندازه ای که می گویند خمس و زکات دانش آموزش است، آن چیزی را که بلدم را می نویسم و تا جایی که از دستم بربیاید ارائه می دهم. حالا هرچه شد، شد. سهم من اینقدر است. وگرنه اگر بخواهیم به اندازه ی مخاطبمان حساب کنیم، یک بازیگر طنز مزخرف تلویزیونی الان پنج میلیون مخاطب دارد. محمود دولت آبادی ده هزار تا مخاطب ندارد. محمود دولت آبادی که آخرین نسل غول های ماست که زنده است، کتابش ده هزار تا چاپ نمی شود.

و فکر می کنید این در تمام دنیا صدق می کند و مختص جامعه ی ما نیست؟

این در همه ی دنیا هست منتها جامعه ی ما دچار پیچیدگی شده است. پیچیدگی جامعه ی ما این است که مدرنیته با قهر دارد وارد جامعه می شود. یعنی تلگرام می آید فیلتر می شود. فیس بوک می آید، آنطور می شود. از این جور اتفاق ها … بنابراین در یک توازن مناسب سطح جامعه شکل نمی گیرد و بالا نمی رود. شما ببینید مثلا در سوئد یا هلند –جاهایی که رفیق هایم هستند و از نزدیک تحلیل می کنند- همه موضع زندگی خودشان را می شناسند. موقعی که کار رای گیری می شود یا از این دست، فقط پیرامون زندگی خودشان تحلیل می کنند، دقت می کنند و تصمیم می گیرند. منتها اینجا حوزه ی زندگی ما چیست؟ ما ارنج فوتبال می چینیم. مربی والیبال عوض می کنیم. آحاد مردم را می گویم. در مورد ایران خودرو و این که چه کم کاری کرده یا نکرده، نظر می دهیم. در مورد پنج بعلاوه یک نظر می دهیم. در مورد همه چیز نظر می دهیم. حوزه خصوصی زندگی ما، حوزه ای که نیاز داریم در آن زندگی کنیم اصلا معلوم نیست. ما الان اصلا نمی دانیم یک روزنامه نگارمان واقعا آیا فقط روزنامه نگار است؟ شاید فردا بگیرندش و بشود فعال سیاسی. هیچی در این مملکت سر جای خودش نیست. یک خرده طول می کشد که از این وضعیت در بیاییم. مردم برگردند و به آرامش برسند. عدم حضور احزاب بالاخره ما را خیلی دچار آشفتگی کرده است. هیچ کس به یک جایی ربط ندارد و همه ی ما می دانیم، خود من هم که الان فکر می کنم دارم تحلیل می نویسم، زمانی که بخواهد پیش بیاید و بروم در یک امر اجتماعی یا امر سیاسی دخالت کنم، وقتی یک کلیتی از یک سیاست دست من نیست –که کار سیاستگذار است که این کار را بکند- ما می ریم به فلان آدم رای می دهیم، اما نمی دانیم به چه چیزی داریم دقیقا رای می دهیم. خب این سرگشتگی ها در جامعه وجود دارد. ان شاالله حالا درست می شود.

این طور که شما شرح دادی همه چیز رو به زوال است.  

من کاری به رهبران حکومت ها ندارم، آن اصلا یک بحث دیگر است. من کاملا از دید جامعه شناسی نگاه می کنم. معتقدم ایران از ۵۷ ، آدم هایی که از قشرهای مختلف در آن دخیل بودند، پدر من خودش قبل از انقلاب زندان رفته، این طرف هفت سال و شش ماه در فیش حقوقی اش در منطقه جنگی بوده، عمویم هم. چیزی که من تحلیل کردم از انقلاب ۵۷ با آن چیزی که در مردم ژاپن، قبل از جنگ دوم جهانی بود زیاد فرقی ندارد. مردم ما به یک وضعیتی از غرور سرخوشانه رسیدند. نمی دانم چطور باید توصیفش کنم. ما یک بار باید به صفر مطلق برسیم و از صفر شروع کنیم. و این اتفاق دارد می افتد. دلار ان شاالله تا پنجاه شصت هزار تومان هم می رسد. روزهایی داریم که این اتفاق می افتد. یک بار باید به صفر مطلق برسیم. من کاملا یادم می آید دلار که شد هشت هزار تومان مردم ریختند در خیابان و گفتند دلار ده هزار تومانی نمی خواهیم. بعد خوابید همه چیز. چرا این اتفاق افتاد؟ چون اصلا هیچکدامشان برای دلار نیامدند بیرون، با یک آشفتگی هر کسی یک شعاری می داد. خواسته ی مشخصی مطرح نبود. دوباره همه چیز خاموش شد دلار شد هجده هزار تومان دوباره همه گفتند دلار بیست هزار تومانی نمی خواهیم. دوباره همه چیز خاموش می شود. دلار می شود بیست و هشت هزار تومان و یک عده ای می آیند بیرون و می گویند دلار سی هزار تومانی نمی خواهیم. دیگر آشفتگی از این علنی تر؟! مردم نه می دانند که در کاری می توانند شرکت کنند و نه می توانند شرکت نکنند. هیچ چیز نمی دانند. آشفتگی است دیگر. کابوس از این پررنگ تر نیست. بالاخره باید به حد نهایت برسد که «گایا»  از دلش پدید بیاید.

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
"من مجید پناهی خالی هستم با حسین و جعفر کمی نسبت خویی دارم اما نسبت ادامه مطلب
کتاب هنر نقد هنری، مجموعه مقالاتی است از علی‌اصغر قره‌باغی که آن را در یک ادامه مطلب

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاهی بنویسید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*